هفته ی پیش. داخلی. اتاق خواب اینجانب.
مامانه با کلی حس مادرانه میاد تو وبعد از کلی ناز و نوازش ما میفرمایند که ما را خیلی دوست دارند و میمیرند برایمان و ما امید زندگیشان هستیم!!!
چند لحظه بعد وقتی ما دارد خوابمان میبرد:
مامانه در حالی که یقمان را چسبیده دارد داد میزند که ما چرا پسر نشدیم تا اسممان را بگذارد امید!(این پست کاملا حقیقی است)