وقتی مامانم بهم خبر داد اروم بودم...ارومه اروم. هیچی نمیگفتم.
فقط بهش فکر کردم. به اون و بچگیام.به روزایی که ساعت ها مینشست و واسم انار دون میکرد. به روزی که از رنگ دمپایای جدیدم بدم اومد و کلی گریه کردم.1 ساعت بعدش دمپایای کوچیک قهوه ایمو واسم با رنگ قرمز کرده بود.
مامان که بهم خبر داد اون با هیکل مردونه و چاقش اومد جلوی چشم. با دستای زبرش که خاص خودش بود و من دوسشون داشتم. به وقتی بعد از مدتها میدیدمش و تو بغلش فشارم میداد و از اینکه با دهن بی دندونش بهم بخنده خجالت نمیکشید...
یعنی دیگه نمیبینمت؟؟ یعنی تویی که الان زیر خاکی همونی که من خونه رو بدون تو دوست نداشتم؟؟هنوز ارومم و انگار از درون تهی...دعا میکنم امشب بیای تو خوابم.شاید تو بغلت بغضام ازاد بشه .لطفا بیا. میخوام واسه اولین بار بهت بگم دوست دارم...
همه یاحاصل کاندوم سوراخ هستند،یا کم توجهی مادراشون تو استفاده از قرصهای ضد بارداری.


درغیراین صورت خوشحال باشید که اسباب بازی ای هستید نتیجه عشقبازی یک زن و مرد!

?!!!پ.ن: آخه کدوم پدرمادری حاضرن بگن مابرای اعتلای بشریت بچه به دنیا آوردیم



از وبلاگ گارسیا
موهام محکمه محکم با کش بالای سرم بسته میشه. مانتو نوک مدادی کوتاهه. شلوار دمپا و جلیقه توسی روشنه.کفش ال استارام و عینکای دسته فلزیم. کیف ادیداسم با اون بند بلندش و دوربینم...
کاری میکنه که با هر عکسی که میگیرم بیان بهم بگن عکسارو واسه برنامه مستند میخواید؟؟اخه شما شبیهه کارگردانایید!!
از خودم خوشم اومده از وقتی شبیهه کارگردانا شدم!!