از توی پنجره ی کتاب خونه میبینمشون. هر دوشون کم سنن. شاید 17-18 ساله. روبه روی هم تو چمنهای پایین پنجره نشستن و چایی میخورن.
یکی دو ساعت بعد با یکی از بچه ها میایم توی پارک که یکم تو فضای باز درس بخونیم بلکه خواب از سرمون بپره. حالا نشستن روی نیمکت جلومون و دختر داره با کلی هیجان یه چیزی رو واسه ی پسره تعریف میکنه و پسره به بالا و پایین پریدنش میخنده و ما هم به خنده های پاکشون...
سرم میاد رو کتاب و وقتی دوباره سربلند میکنم یه مامور 110 جلشون ایستاده.نمیدونم چرا یه چیزی تودلم هری ریخت پایین و جای دختره همه ی تنم لرزید
انگار زیاد جدی نبود. کاریشون نداشتن فقط چند تا سوال بود. صدایی از نمیدونم کدوم طرف پارک بلند میشه"بگیر ببرشون 2 ساعته دارن همو می.مالن!!"
وای نه. تورو خدانه.دروغ میگه. بغضم میگیره.
دختر رو سوار میکنن. پسره اشکاش اومده پایین التماس میکرد منو ببرید اینو نه.
به ادمای دور و برش نگاه میکرد میگفت تورو خدا شما یه چیزی بگید. اما هیچ کس کاری نکرد. همه مثل بزدلها نگاشون کردن. حتی من...
بردنشون... ماشین 110 که راه افتاد جلوی پله ها یه دل سیر گریه کردم...