کوچولوی من. باید امروز تو همین ثانیه تمامت کنم. میخوام بدونی خیلی دوست داشتم.
میخوام بدونی چاره ی دیگه ای ندارم. اینجا دیگه جای حسای لحظه ایم و خاطرات و درد دلام نیست. یه جا شده واسه امار گرفتن کارام.!
واسه اینکه هی بگن کی رفتی پیش اینکه عکسش اینجاست؟چرا اینقدر از این شوهره میگی؟ چرا فلان حسو داشتی خجالت نکشیدی؟!!!
اینجا داره میشه پر ازخود سانسوری. اول هر پست باید فکرکنم چی بگم که کسی سوبرداشت نکنه و به کسی بر نخوره و ...
دیگه بسه. حالم از این نوشته ها که داره از بهار واقعی دور میشه بهم میخوره. منو ببخش کوچولوی دوست داشتنیم با اون اخم قشنگت.
الان حس مامانی رو دارم که بچشو میزاره سر راه!...



خیلی بده ادم عقده ی نت نویسی و پیپ کشیدن داشته باشه نه بابا سالو*؟

*شخصیتی که درون عکس مشاهده میکنید و ایشون!
بوسه ی مشروع کجا و بوسه ی دزدی کجا؟!!
هفته ی پیش که برای تسویه حساب رفتم دانشگاه. یکی از هم دانشگاهی های دختر کمی محترم!رو دیدم. در مورد وجنات خانم مذکورهمین قدر بگم که پسری رو تو دانشگاه از خودشون بی نصیب نذاشتن!!
اومدن جلو و در مورد یه کلاسی سوال کردن و بعد از اظهار بی اطلاعی من فرمودند عکسای عقدمو دیدی؟؟!
اینجانب با فک اویزون گفتم نه.عقد کردی؟!! عکسها رو دراورد نشونم داد: خانم مذکور با لباس پرنسسیشون که حاضرم قسم بخورم زیر 1 میلیون نبود
خانم مذکور با ساقدوشاشون!
خانم مذکور با شوهر خوشکلشون!!
فضولیم گل میکنه.
-مبارکه.شوهرت چکارست؟
-متخصص زنان و زایمانه
-واقعا؟چجوری اشنا شدید؟
-رفته بودم پیشش پر.دمو بروزم!
و اینجا من فقط میتونم لبخند ژکوند بزنم!!!
از توی پنجره ی کتاب خونه میبینمشون. هر دوشون کم سنن. شاید 17-18 ساله. روبه روی هم تو چمنهای پایین پنجره نشستن و چایی میخورن.
یکی دو ساعت بعد با یکی از بچه ها میایم توی پارک که یکم تو فضای باز درس بخونیم بلکه خواب از سرمون بپره. حالا نشستن روی نیمکت جلومون و دختر داره با کلی هیجان یه چیزی رو واسه ی پسره تعریف میکنه و پسره به بالا و پایین پریدنش میخنده و ما هم به خنده های پاکشون...
سرم میاد رو کتاب و وقتی دوباره سربلند میکنم یه مامور 110 جلشون ایستاده.نمیدونم چرا یه چیزی تودلم هری ریخت پایین و جای دختره همه ی تنم لرزید
انگار زیاد جدی نبود. کاریشون نداشتن فقط چند تا سوال بود. صدایی از نمیدونم کدوم طرف پارک بلند میشه"بگیر ببرشون 2 ساعته دارن همو می.مالن!!"
وای نه. تورو خدانه.دروغ میگه. بغضم میگیره.
دختر رو سوار میکنن. پسره اشکاش اومده پایین التماس میکرد منو ببرید اینو نه.
به ادمای دور و برش نگاه میکرد میگفت تورو خدا شما یه چیزی بگید. اما هیچ کس کاری نکرد. همه مثل بزدلها نگاشون کردن. حتی من...
بردنشون... ماشین 110 که راه افتاد جلوی پله ها یه دل سیر گریه کردم...
ایفونمون یه هفتست خراب شده. نه زنگ میزنه نه میتونی در رو باهاش باز کنی نه تصویر نشون میده(تقریبا یه چیزی شده در حد ملاقه)
امروز زنگ زدیم به اقای تعمیر کار ایفون که بیا به دادمون برس مردیم بسکه واسه باز کردن در روی مهمونای محترم 4 طبقه پله بالا پایین رفتیم میفرمایند اخی اخی اره سخته.ظهر ساعت 11 میام
و ما خودمون میفهمیم ساعت 11صبح ایرانی یهنی ساعت 2ظهر!
ساعت 2:30 زنگ تلفن خونه به صدا در میاد. اینجانب برمیدارم . اقای تعمیر کار هستند میفرمایند شما مگه کار تعمیراتی نداشتید؟
من:بله
اقای تعمیر کار:پس چرا من یه ساعت دم در دارم زنگ ایفون رو میزنم باز نمیکنید
من :دیگه صحبتی ندارم که بکنم!!!