داخلی-روز-خونمون:
زنگ میزنم به بهاری اظهار دلتنگی شدید میکنیم.بهاری در راستای تسکین ما تولد حامد رو که نبودم برام تعریف میکنه:
!بهاری:آره هیچی دیگه!دو تا دختره رو هم دعوت کرده
هی هم شوور شوور میکنن!ایییییییییییی!
من:کی؟نگین و مرجان و میگی؟
_:نمیدونم دیگه!یکیشون سیاه لاغره!اصلا"هم اعصابشو ندارم!یکیشون همسفید خوشگل میخوام باش ازدواج کنم!
من:خوب همون دیگه!سیاه مرجانه!سفیده هم نگین!
بهار: هــــــــا!÷س سیاه که اعصابشو ندارم نگینه!سفیده نسیم!؟
خارجی روز مجتمع پارک:
من و بهاری و حامد به اتفاق میباشیم.
حامد:یه برنامه بریزید بریم کوه!نگین و مرجان هم بگیم بیان!
بهار:ها؟ها؟اِاِاِ! نگین و مرجان کیان؟
من:بهار جان دلبندم&نگین همونه که میخوای باش ازدواج کنی.چشاشو از هر طرف 3 سانت شیفت میده!مرجان هم همونه که سیاهه اعصابشو نداری!
بهاری:او-کی او-کی گرفتم دیگه!
بهاری در طول مسیر هی با خودشان تکرار میکنند:
سیاهه نسیمه!سفیده مرجان!
داخلی روز -شافی کاپ:
به اتفاق ما ناصر هم اضافه شده.
حامد جان در حال بازگویی پروزه های سخت جانکاه خویش با دخترای مردمن!
که به جانکاه ترین قسمت پروزه یعنی رویارویی با نگین و مرجان میرسیم:
حامد:آره!مرجان میگه بیا منو ترکت سوار کن...
بهار:اِاِاِ مرجان همونه که...
من:همونه که اعصابشو نداری سیاهه لاغره...
بهار :باشه بهشه فهمیدم!همون که چشاشو شیفت میده دیگه؟
حامد:بعد نگینه نشسته...
بهار:ببین نگین همونه کهسیاهه لاغره اسمشم نسیمه؟؟؟؟
امضا:ساغر