کن شتاب ای اسب مهربان من
اسب محنت کش خسته جان من
دیگر به مقصد راهی نمانده

کن شتاب ای اسب باوفای من
ای غافل از عشق و ماجرای من
عشقی که ما را اینجا کشانده

از مرز و بوم غم دیگر گذشتیم
اکنون به شهر شادی روانیم
کن همتی تا در پیچ و خم راه
از پا نیفتیم حیران نمانیم

اسب من اسب سفید من
به تندی زین بیراهه بگذر
اسب من اسب سفید من
بانگ شادی از دل برامد


اسب سفید من با تو چه شبها
بودم اواره در این کوه وصحرا
از ترس جور و خشم ستمگر

اسب سفید من از تو چه پنهان
گشتم از دهکده چندی گریزان
شدم رها از چشم ستمگر

اکنون بود روز ازادی ما
دنیا بود شاد از شادی ما
زنجیر غم ها دیگر گسسته
بسته رخت غم از بادی ما

اسب من اسب سفید من
به تندی زین بیراهه بگذر
اسب من اسب سفید من
بانگ شادی از دل برامد


امروز این اهنگو یه جور دیگه گوش دادم. و یه چیزی اون ته تها گفت چقدر دلم میخواد این اهنگو یه روز تو خیابونا وقتی دست هم نسل هام رو گرفتم ازاد و رها بخونم
زندگی خیلی ها
خیلی سخت شده
راه نمیره


پ.ن برای بهار:لازم دارم حرفاتویه جا بخونم. شروع کن دوباه
یه جایی همین دور و برا گمت کردم
بچه که بودم تو پارک دنبالت میگشتم
بعدها تو ادمها
حالا هم هر چی این کتابارو زیر و رو میکنم
پیدات نمیکنم
گاهی فکر میکنم
شاید اونقدر کوچیک موندی که دیگه به چشم نمیای
گاهی ام فکر میکنم
شاید اونقدر بزرگ شدی
که تو زندگیم جا نمیشی!
ای خوشبختی...

از کتاب"ای خوشبختی"-ناهید بهرامی
پ.ن برای دوست مشترک: نمیدونم جرا خدا نمیذاره منو تو توی یه شهر باشیم.تا وقتی اه کشیدی بیام دستامو قلاب کنم دورت. و دستام به هم نرسه و زور بزنم و تو دردت بیاد و غر بزنم که حلقت کو؟؟ واسم از احساسات بانی ها بگی و قانعم کنی و توی تاکسی دستمو بندازم دور گردنت و از فکر اینکه حالا حالا ها نمیبینمت دلم نیاد که بگم خیلی وقته دستم خواب رفته و حس کنم ایا به لطافت تو ادمی وجود داره؟
وقتی میخوای بمیری فقط غصه ت میشه ندیدن عزیزات... وقتی داری جایی میری که از عزیزات دوری غصت میشه ندیدنشون وعذاب اینکه داری با پای خودت میری!
کاش به ازادی یک مرده بودم...
پ.ن: مرسی از تمام کسایی که واسه قبولیم دعا کردید. حتی شمایی که دعاکردید و به من نگفتید...
پ.ن2:(برای بیگانه و دوست مشترک)شیرینیتون محفوظه. دارم به خدا میگم یه کاری کنه لحظه ی سال تحویل با شما دوتا تو حافظیه باشم...خوب چیه ارزوِ دیگه.
پ.ن3:دارم عکسای ابادانو میبینم... دارم اس ام اس ها رو میخونم... اشکام بی صدا میریزه... مثل همیشه!
با اینکه جای گازت رو دستم هنوز میسوزه اما به خاطر شعری که بی مهابا گوشه ی دفترم نوشتی دوست دارم ساقی !
"برای رنج نکشیدن عشق نورزیدن لازم است"


پ.ن:تا جایی که در توان داری خوش بگذرون کی ا :)
گرداب وار حفره اي مرا به داخل مي کشد
بوسه زنان ، دايره وار مي گردمش
از هرجا شروع کنم ، کشيده مي شوم و در اين حفره گير مي کنم
نقطه ي آغازين خلقت تو
مرکز ثقل اندام تو
طواف مي کنم ناف تو را



"پیمان بهرامی"







نمیدونم این جمله رو کی و کجاشنیدم. طرف به دوستش گفت "تو عین مادِر برد میمونی. خصوصیات و رفتارت یه جوریه که همه جور سیستمی باهات سازگاره و میتونه بهت وصل بشه. اما بدون اخرش تویی که از ازدحام اینهمه روابط اتصالی میکنی"
حس میکنم منم یه مادِر بردم...
جا مانده چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
نه دندانهای سفید!


"حسین پناهی "عزیز


پ.ن:اقای بیگانه کامنتتو ساعت 2:25 دقیقه ی شب خوندم و بلاگر باز نشد تا بگم درست تو همون ثانیه چقدربه قول شما دلم خواست با دوست مشترکمون و شما و چند تای دیگه مافیا بازی کنم. ...حتی اگه اول بازی بیرونم کنید (اهای دوست مشترک این بیگانه خودش مافیاست.ببین هی به همه تهمت میزنه! بهم اعتماد کن.تو چشمای من نگاه کن اصلا بهم میاد مافیا باشم؟؟ به جون بامداد راست میگم!!)

پ.ن 2:اوه اوه چه اوضاع من خیط میشه وقتی دوست مشترک و مخمل خانم یکی بشن. به جون کثافت من قصد دخالت تو مسائل زناشوییتونو ندارم :دی

پ.ن3:جوجو دارم تابلوی گرانیکاتو میکشم. امروز عصر شروعش کردم. حالا تو هی برو جوجوی این و اون شو!