امروز بلاخره وبشوخوندم.
بغضم گرفت.شاید از سر شادی بود.
ناراحت نشدم که گفت یکی هست که توی دایره المعارف ذهنش خیانت معنی نداره.بر عکس بعضی ادهها! ناراحت نشدم که گفت برم تا خط تلفن رو نسوزونده.
حتی شاید خوشحال شدم که حالایکی رو داره که بهتر از منه...
اما دیگه نمیخوام حتی دوست سادش باشم.
یادروزی افتادم که یکی اومد تو رابطمون که اسمش شادی بود. یاد اشکایی افتادم که اون روز ریختم افتادم و دلم نخواست منم شادی بشم واسه ی بلفی اون.
الان که اینها رو میگم هم بغضم گرفته.
این یکی دیگه از خوشحالی نیست.میدونم یه روز از همین روزا یادش میره هر چی تو این مدت بود. اما من نمیتونم.
شایدبه خاطر بالشتش که روی تختم جا مونده.یا شاید به خاطر لک روی دیوار که یه رازه.
اره. میتونم بالشتم رو عوض کنم و لک روی دیوارو ÷اک کنم.اما با زخم روی دستم چکار کنم؟همون که تا اخر عمر جاش میمونه و هی یادم میاره تمام اولین ها رو با اون تجربه کردم....