دوست مامان چند روزپیش نذری برامون اورد.مامانم دیگه غذا درست نکرد چون زیاد بود. سر نهار داشتیم ازش میخوردیم که من یهو قیافم برگشت.(در این مواقع مامان کاملا میدونه الان چه مرگمه و چی دیدم)
مامانه: ها؟ مو توشه؟
من با همون قیافه:ای ی ی ی اره. من نمیخورم دیگه.
باباهه که در تمام این مدت داره کاملا با اشتها و بدون توجه به حرفای ما غذاشو میخوره:
من که انقدر گرسنم که اگه کلاه گیسم توش دیدم باز میخورم!!!