وقتی مامانم بهم خبر داد اروم بودم...ارومه اروم. هیچی نمیگفتم.
فقط بهش فکر کردم. به اون و بچگیام.به روزایی که ساعت ها مینشست و واسم انار دون میکرد. به روزی که از رنگ دمپایای جدیدم بدم اومد و کلی گریه کردم.1 ساعت بعدش دمپایای کوچیک قهوه ایمو واسم با رنگ قرمز کرده بود.
مامان که بهم خبر داد اون با هیکل مردونه و چاقش اومد جلوی چشم. با دستای زبرش که خاص خودش بود و من دوسشون داشتم. به وقتی بعد از مدتها میدیدمش و تو بغلش فشارم میداد و از اینکه با دهن بی دندونش بهم بخنده خجالت نمیکشید...
یعنی دیگه نمیبینمت؟؟ یعنی تویی که الان زیر خاکی همونی که من خونه رو بدون تو دوست نداشتم؟؟هنوز ارومم و انگار از درون تهی...دعا میکنم امشب بیای تو خوابم.شاید تو بغلت بغضام ازاد بشه .لطفا بیا. میخوام واسه اولین بار بهت بگم دوست دارم...