یه جایی همین دور و برا گمت کردم
بچه که بودم تو پارک دنبالت میگشتم
بعدها تو ادمها
حالا هم هر چی این کتابارو زیر و رو میکنم
پیدات نمیکنم
گاهی فکر میکنم
شاید اونقدر کوچیک موندی که دیگه به چشم نمیای
گاهی ام فکر میکنم
شاید اونقدر بزرگ شدی
که تو زندگیم جا نمیشی!
ای خوشبختی...
از کتاب"ای خوشبختی"-ناهید بهرامی
پ.ن برای دوست مشترک: نمیدونم جرا خدا نمیذاره منو تو توی یه شهر باشیم.تا وقتی اه کشیدی بیام دستامو قلاب کنم دورت. و دستام به هم نرسه و زور بزنم و تو دردت بیاد و غر بزنم که حلقت کو؟؟ واسم از احساسات بانی ها بگی و قانعم کنی و توی تاکسی دستمو بندازم دور گردنت و از فکر اینکه حالا حالا ها نمیبینمت دلم نیاد که بگم خیلی وقته دستم خواب رفته و حس کنم ایا به لطافت تو ادمی وجود داره؟